تبليغاتX

 به وبلاگ قطعه ای از بهشت خوش آمدید

قطعه ای از بهشت

 

بسم رب العلی علیه السلام

سلام. امروز یک کتاب بی نظیر از سری مجموعه های اعتقادی رو برای دانلود گذاشتم. این کتاب که از ارزشمندترین کتاب های ما در اثبات حقانیت شیعه است، مناظرات مرحوم محمدابن علی اکبر معروف به سلطان الواعظین در دفاع از حریم امامت و ولایت است. کتاب «شبهای پیشاور» . قضیه از این ماجراست که مرحوم سلطان الواعظین در پیشاور پاکستان پس از برگزاری مناظرات و جلساتی پیاپی و طولانی به دعوت چندتن از بزرگان اهل سنت در حضور چهار خبرنگار و بیش از دویست مستمع شیعه و سنی مناظراتی را با این گروه انجام می دهد که گاه تا طلوع فجر نیز ادامه می یافته است. بعدها خود جناب سلطان الواعظین شیرازی از روی گزارشات چاپ شده در جراید این کتاب را با نام شب های پیشاور منتشر نمود. این کتاب امروزه از اسناد معتبر شیعه و سند افتخاری است بر پرونده درخشان تشیع. شادی روح مرحوم سلطان الواعظین اگه تونستین سوره ی حمدی را قرائت نمایید.

دانلود كتاب به صورت pdf براي رايانه شما

دانلود كتاب براي تلفن همراه شما

به قلم مرتضی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 13:13 |


روزی آیة الله قاضی یکی از شاگردانش را می بیند که روز به روز رنگش زرد و لاغرتر می شود. از ایشان می پرسد که چکار می کنی که این طور می شوی؟

جواب می دهد هر شب یک ختم قرآن می کنم و تقریباً خواب ندارم. ایشان می فرماید: از امشب فکر کن من در مقابلت نشسته ام و قرآن بخوان. آن شخص فردا آمد و گفت: بیشتر از یک جزء نتوانستم بخوانم. بعد از چند روز می فرماید که : خیال کن در مقابل امام زمان می خوانی یا پیغمبر صلی الله علیه وآله  یا علی علیه السلام. فردا آمد و گفت: « هر چه کردم نتوانستم بیش از یک حزب بخوانم » و بعد از چند روز می فرماید که: خیال کن در مقابل خدا می خوانی ، می گویند آن جوان از اول قرآن شروع نموده بود و در ایاک نعبد و ایاک نستعین مانده بود و همان شب از دنیا رفت.

«لطایف الواعظین/ مهدی شیخ الاسلامی/ ج۴/ص۱۰۶»

به قلم مرتضی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 9:38 |


با رسيدن ماه مبارك رمضان امام سجاد عليه السلام به جاي تنبيه و مجازات بردگانشان فقط خطاهاي آن ها را در دفتري ياداشت مي نمودند و با رسيدن شب آخر ماه همه ي آنان را احضار نموده و دفتري را كه در آن خطاهايشان را نوشته بودند، حاضر مي كردند. آن گاه به فرد خطاكار خطاب كرده و چنين مي فرمودند:" فلاني! تو فلان كار و فلان كار را انجام  دادي و تو را مجازات ننمودم."

در اين هنگام خطاكاران همگي به گناهان خود اعتراف مي نمودند. آن گاه حضرت در ميان آنان به پا خاسته و مي فرمودند:" صداهايتان را بلند كرده و بگوييد:" اي علي بن الحسين! همان گونه كه تو اعمال ما را ياداشت نمودي، پروردگار تو نيز كارهايت را نوشته است و در نزد او كتابي است كه بازگو كننده ي حق است و هيچ گناه كوچك و بزرگ را فرو گذار نخواهد كرد. پس به ياد بياور ذلت ايستادنت را در برابر آن پروردگاري كه به اندازه ي مثقال ذره اي به كسي ظلم نمي كند و خود براي شهادت كافي است، پس ما را ببخش و از گناهانمان درگذر تا خداوندِ مالكِ روزِ جزا نيز تو راببخشد كه در قرآن فرموده است:" وليعفوا و ليصفحوا ألا تحبون أن يغفر الله لكم«سوره ي نور (24) 22»: بايد عفو كرده و صرف نظر نماييد،آيا دوست نداريد خداوند شمارا ببخشد؟"  و با اين سخنان، امام عليه السلام شروع مي كردند به گريه و زاري.

« مناقب شهرآشوب- ج4- ص 158»
به قلم مرتضی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 20:48 |


گاهی وقت ها از نردبان بالا میری تا دست های خدا را بگیری غافل از اینکه خدا همین پایین ایستاده و محکم نردبان رو گرفته که تو نیفتی...

تا حالا شده یه چیزی رو تو آسمون جستجو کنی روی زمین پیدا کنی؟ اگر احساس می کنی رسیدن به خدا و درد دل باهاش سخته قدر این روزهای خوش رنگ رمضان رو بدون! اگه خوب گوش کنی هنوز هم ناله ی گوش خراش اسیران به خاک به گوش می رسد که در آرزوی حسرت دیدار دوباره اش رخت از جهان بر بستند و حالا....

و حالا من و تو! زمان فرا رسیده! عصر خود را چگونه خواهیم ساخت؟ این طنین های سیل افکن و این آزمون های پر فراز و نشیب را چگونه پشت سر می گذاریم؟ توانایی دیدن نداریم یا نمی خواهیم ببینیم؟ شاید هم می بینیم و نمی بینیم! و این نباشد که بعد از این همه سال نماز اول وقت خواندن و روزانه ده بار "ایاک نعبد و ایاک نستعین" گفتن هنوز هم در این فکر باشیم که برای بیان دلتنگی ها و مشکلاتمان رو به سوی کدام خانه آوریم.

به قلم مرتضی در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 16:40 |


به نام خدا

سلام. فرا رسیدن ماه میهمانی خدا ماه رحمت و آمرزش بر شما دوستان خداجو مبارک!

هدیه ی ما به شما در این خجسته ایام تواشیح دلنشین و پرطرفدار "رمضان تجلی و ابتسما"
است که به حق زیباترین کاری است که در فضیلت رمضان المبارک شنیده ام.

دریافت

این هم کد این تواشیح برای سایت یا وبلاگ شما:

به قلم مرتضی در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 16:38 |


بنام هستی بخش یکتا

سلام دوستان! اگر تمایل دارید در بزرگترین لینک باکس مذهبی شرکت نمایید و آمار سایت یا وبلاگ خود را افزایش دهید، به ما بپیوندید.
شرایط:
۱- فقط لینک سایت ها و وبلاگ های مذهبی در باکس گذاشته می شود.
۲- پس از قرار گرفتن لینک شما در باکس اگر لینک باکس از وب شما برداشته شود دیگر لینک شما ثبت نخواهد شد.
۳- کد باکس در انتهای قسمت ویرایش قالب قرارمی گیرد.
۴- جایگاه شما در لینک باکس با توجه به آمار وب شما متفاوت خواهد بود.
۵- در صورت گذشت ۴۰ روز از مطالب گذشته و عدم بروز رسانی لینک مورد نظر حذف میشود. این به این معنا نیست که حتما مطالب جدید گذاشته شود. بلکه منظور این است که علایمی از وجود و ادامه کار صاحب وبلاگ دیده شود.

آدرس لینک باکس: http://boxernoreiman.mihanblog.com

صمیمانه آماده همکاری با سایت ها و وبلاگ های دینی ـ فرهنگی هستیم و مقدم شما را در بزرگترین لینک باکس مذهبی گرامی می داریم.

به قلم مرتضی در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 19:42 |


خانم جوانی در سالن منتظر نوبت پروازش بود .
از آنجایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند، کتابی خرید. البته بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود. او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست، تا در آرامش استراحت و مطالعه کند.

در کنار او بسته ای کلوچه بود، مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز کرد و مشغول خواندن شد . وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت ، مرد نیز یک کلوچه برداشت .

در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فکر کرد: " عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپم بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده! "

هر بار که او کلوچه ای برمی داشت ، مرد نیز با کلوچه ای از خود پذیرایی می کرد. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد. وقتی که یک کلوچه باقی مانده بود با خود فکر کرد: " حالا این مردک چه خواهد کرد ؟ " سپس، مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد.

" بله ؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود. " تحمل او هم به سر آمده بود. بنابراین، کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.

وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه اش، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه اش را از کیفش در نیاورده بود. خیلی از خودش خجالت کشید!! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب او سر زده بود. مرد بسته کلوچه اش را بدون اینکه خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود، ...

و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او در مورد رفتار خود توضیحی دهد ... یا عذر خواهی کند!

چـــــــــهار چیـــز  هـــرگــز قـــابل جـبـــران نیـسـت:
حـرفــی کـــــه از دهــان خـــارج شـــده باشـد.
فـرصتی کــــه از دست رفــته بـــاشــد.
زمــانی که سـپـری شــده بــاشد!
سنگی کـه پرتاب شده باشد.

به قلم مرتضی در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 16:2 |


بچه که بودم می خواندم آن مرد در باران آمد

                                                     حالا که بزرگ شدم فهمیدم:

                                                                                          تا باران نیاید آن مرد نیز نخواهد آمد...

به قلم مرتضی در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 21:26 |


حبیبا! به شکوه بارگاه ملکوتی‏ات، به مقام رفیعت و به وجود عدل گسترت، بیا! این روزگار، حتی بهارش بوی نرگس نمی‏دهد. در این غریب آوار دل، چشمانمان خیس انتظار است؛ منتظر مردی از قبیله خورشید که فانوس عشق در دست دارد،
آدینه‏ها می‏آید و دل
بهانه می‏گیرد،
در نگاه سرد لحظه‏ها،
بر کوچه تنهایی می‏نشینیم؛ دوباره احساسمان تکرار می‏شود، عاطفه‏هامان گل می‏کند و هزار واژه قشنگ، سطرهای دفتر انتظارمان را پر می‏کند.
سوگ‏نامه
فراق را با اشک دیده می‏نویسم، آقا! دیدگان ما محکوم به کدام گناه شد که لیاقت دیدار گل نرگس را ندارد؟
باید تاوان کدام غفلت را بدهیم که این چنین، اسیر غربت شده‏ایم؟
چرا خورشید نمی‏تابد؟
چرا گل‏های نرگس نمی‏خندند؟
چرا سپیده
ظهورت به شب یلدای انتظارمان پایان نمی‏دهد؟
مولا! هزاران دل شکست، هزاران قلب از تپش ایستاد و هزاران نگاه خیره، به پنجره
انتظار بسته شد؛ اما تو نیامدی!
ای شبیه سپیده، ای خود سپیده! ای خلاصه باران، و ای
نجوای
آبشار! تو را می‏خوانیم؛ به صداقت آبی آسمان.

به قلم مرتضی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 17:22 |


    روزگاري شــهر ما ويران نبود              دين فروشي اين قدر آسان نبود

 صبحت از موسقي عــرفان نبود              هيچ صوتي بــهتر از قرآن نبود

دختران را بي حجابي ننگ بود                  رنگ چادر بهترين رنگ بود

دختر حجب و حيا، قرتي  نبود                  خانه ی فرهنگ، کنسرتي نبود

هر جمعيت، مظهر تکريم بود                  حکم او را عالمي تسليم بود

يک سخن بود و هزاران مشتري                  آن هم از لوث قرائت ها بري

هديه بر رقاصه ها واجب نبود                  قدر عالم کمتر از مطرب نبود

ده که در سال سياه دو هزار                   کار فرهنگي شده پخش نوار

ذهن صاف نوجوانان محل                    پر شده از فيلم هاي مبتذل

پشت پا بر دين زدن آزادگيست           حرف حق گفتن عقب افتادگيست

آخر اي پرده نشين فاطمه                    تو برس بر داد دين فاطمه

بي تو منکرها همه معروف شد              کينه توزي با دلي مشکوف شد

در به روي فتنه جويان باز شد                 دشمني با نايبت آغاز شد

بي تو دل ها مان به جان آمد بيا                 کاردها بر استخوان آمد بيا

 

مـهـدی بـــیا...

به قلم مرتضی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 23:7 |