تبليغاتX

 به وبلاگ قطعه ای از بهشت خوش آمدید

قطعه ای از بهشت

 

من میوه ی زرد و زخمی و کال شما                                   هر قدر غزل سروده ام مال شما

گفتم که به دیدار شما می آیم                                             حال آمده ام سلام احوال شما؟

به قلم مرتضی در شنبه ششم فروردین 1390 و ساعت 13:4 |


با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده ست
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالاگرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس ...

سید حمیدرضا برقعی
به قلم مرتضی در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 و ساعت 19:14 |


بسم رب العلی (ع)

این حکایت باشد از اهل نفاق                  بشنو از من چون فتاده اتفاق

از دو رویان زمان مصطفی                           از صحابه اهل نیرنگ و ریا

صبحگاهان بر سوی مسجد روان                 مضطرب آسیمه سر ناله کنان

ای رسول الله بر دادم برس                  دیده ام صدمه به فریادم برس

از گذرگاهی که می کردم گذر               شد سگی ناگه  بر من حمله ور ...


ادامه مطلب
به قلم مرتضی در یکشنبه سی ام آبان 1389 و ساعت 13:32 |


در روایتی ابوبصیر از امام صادق علیه السلام پرسید:« آیا فرق سر باز کردن، سنت رسول خداست؟»
فرمود:« هرگز.»
پرسید:« مگر پیامبر فرق سر باز نمی کرد؟»
فرمود:« آری.»
گفت:« پس چگونه است که این کار از سنت نیست ولی پیامبر آن را انجام می داده؟»
فرمود:« آنچه پیامبر به آن گرفتار شد، اگر هر کس بدان دچار شود، می تواند فرق سر باز کند.»
ابوبصیر پرسید:« مگر پیامبر به چه دچار شده بوده؟»
امام فرمود:" آن گاه که رسول خدا با لباس احرام عازم حج شد، مشرکان مکه از ورودش به مسجد الحرام جلوگیری کردند. پیامبر در
رؤیایی صادقانه چنین دید که داخل مسجد الحرام می شود در حالی که در امنیت است و او و مسلمانان با سرهای تراشیده و موهای کوتاه شده، داخل مسجد الحرام می شوند.
او پس از این رؤیا دانست که خداوند به وعده خود عمل می کند و در آینده ای نزدیک وارد مسجد الحرام (و موفق به اعمال حج) می شود.
به همین دلیل پس از بازگشت از این سفر، موهای خود را به حال خود گذاشت و منتظر شد که (در سال بعد) به حج برود و در مکه موهای خود را (برابر سنت حج) بتراشد. در این مدت موهای سر پیامبر بسیار بلند شد (و در این مدت فرق سر باز می‌کرد.) اما پس از انجام حج و تراشیدن موهای خود، دیگر مو بلند نکرد و تا قبل از این نیز چنین نکرده بود." «بحارالانوار، ج16، ص189 --- الکافی»

جالبه که امروز بعضیا برای توجیه قیافه های وحشتناک شون به بلند بودن موهای پیامبر سلام الله علیه و آله استناد می کنن!

به قلم مرتضی در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 و ساعت 9:25 |


مسمع بن عبدالله مي گويد: امام صادق عليه السلام در حين انجام مراسم حج و در مني بودند. سائلي نزد  ايشان آمد، حضرت امر فرمود خوشه ي انگوري به او بدهند. سائل گفت:" مرا به اين حاجتي نيست، اگر پولي هست، بدهيد." حضرت فرمود:" خدا به تو وسعت دهد" و چيزي به او نداد.

سائل ديگري آمد، حضرت سه دانه از انگور گرفت و به او مرحمت فرمود. سائل گرفت و گفت: " حمد مخصوص خدايي است كه پروردگار عالميان است؛ همان كه روزي مرا عنايت كرد." امام عليه السلام به او فرمود:" همين جا باش!" آن گاه دو كف خود را از انگور پر كرد و به او داد. سائل باز شكر خدا را كرد و حضرت باز هم او را از رفتن نهي فرمود و به غلام خود فرمود: "چه قدر پول همراه داري؟" امام عليه السلام نزديك بيست درهم هم به او داد.

سائل گرفت و گفت:" شكر خدايي كه اين همه از اوست. امام عليه السلام براي بار سوم  نيز به او فرمود كه بماند و پيراهن خود را از تن بيرون آورد و به او داد و فرمود: بپوش. سائل آن را پوشيد  و شكر خداي كرد كه او را پوشانيده و شاد فرموده است. آن گاه رو به حضرت كرد و گفت: اي بنده ي خدا! خداوند به تو پاداش نيك دهد و رفت. مسمع مي گويد‌: ما كه شاهد اين ماجرا بوديم، گمان مي كرديم كه اگر متوجه آن حضرت نشده بود و فقط حمد الهي را بجا مي آورد، حضرت هم پيوسته به او چيزي مي بخشيد!

پس نوشت:

قطعا برای شما هم پیش آمده است که در مکان های عمومی، پشت چراغ قرمز یا حتی گذر از کوچه خیابان ها افرادی با درخواست کمک بر سر راه تان فرار می گیرند. در این مواقع اغلب در برابر انجام تکلیف و نیز استحقاق سائل دچار تردید می شویم. این روایت، درس مناسبی است برای فراگیری اصول و مبانی کمک به یک نیازمند.

به قلم مرتضی در پنجشنبه هشتم مهر 1389 و ساعت 22:48 |


مستند جالب و پرمخاطب "سریال ظهور" کاری از مسلمانان خارج از کشور

این سریال، درحال حاضر از پربازدیدترین سریال های جهانی گشته که برای شما مردمان خداجو آماده گردیده است.

تا می توانید دعای فرج را بخوانید.

سریال ظهور

به قلم مرتضی در شنبه بیستم شهریور 1389 و ساعت 15:45 |


شيخ بهايي به سفر مكه رفت و سفرش چهارسال به طول انجاميد و دوسال در مصر ماند و با يكي از علماي اهل سنت كه عالم ترين علماي مصر بود، دوست شد و خود را بر مذهب عامه معرفي نمود.

روزي آن عالم به شيخ گفت:" اين طايفه ي رافضه(شيعيان) كه در پيش شما هستند درباره ي شيخين (ابوبكر و عمر) چه مي گويند؟"

شيخ بهايي گفت:" آن ها دو حديث برايم ذكر كرده اند كه از جوابش عاجز شدم".

عالم سني پرسيد:" آن دو حديث كدام است و چه مي گويند؟"

شيخ گفت: "مي گويند مسلم در"صحيح" خود روايت مي كند كه پيامبر- صلی الله و علیه وآله- فرمود هركه فاطمه را اذيت كند، مرا اذيت كرده و هركه مرا اذيت كند، خدا را اذيت كرده و هركه خدا را اذيت كند، كافراست، و مسلم، پنج ورق بعد از اين حديث اين روايت را ذكر كرده است كه فاطمه از دنيا رفت درحالي كه بر ابوبكر و عُمَر غضبناك بود. من نتوانستم بين اين دوحديث جمع كنم واز جواب اين شبهه عاجز ماندم."

عالم سني به شيخ گفت: بگذار امشب آن كتاب را نگاه كنم. رفت. جون صبح شد، به نزد شيخ آمد و گفت: "من هميشه مي گفتم كه رافضه در نقل حديث دروغ مي گويند؛ ديشب كتاب صحيح مسلم رانگاه كردم بيشتر از پنج ورق فاصله داشت!".

«قصص العلما تنكابني ص229»

به قلم مرتضی در جمعه دوازدهم شهریور 1389 و ساعت 21:50 |


حضرت سلیمان گنجشكی را دید كه با همسرش اختلاف پیدا كرده بود. گنجشك ماده گوش به حرف و خواسته ی شوهرش نمی‌داد. گنجشك نر می‌گفت: چرا تسلیم خواسته ی من نمی‌شوی و شب‌بخیر و روزبخیر مرا جوابگو نیستی و حال آنكه من قدرتی دارم كه اگر بخواهم با منقارم قبه ی سلیمان را می‌گیرم و در دریا می‌اندازم.

این گفت‌وگو را سلیمان‌بن داود شنید و خندید و آن دو گنجشك را صدا زد و آمدند و به گنجشك نر فرمود: تو توان این كار را داری كه با منقارت دستگاه مرا گرفته در دریا بیندازی؟ گفت: نه یا رسول‌الله، ولی گاهی مرد باید در مقابل زن یك قدرتی از خود نشان دهد. اظهار عظمت و بزرگی كند، كه زن گوش به حرف او بدهد و دیگر اینكه یا نبی‌الله ما عاشقیم، عاشق را به حرف‌هایی كه مقابل معشوقه دارد نباید ملامت كرد. حضرت سلیمان به گنجشك ماده فرمود: چرا خودت را در اختیار او نمی‌گذاری و گوش به حرف او نمی‌دهی، او كه تو را دوست دارد؟ گفت: یا نبی‌الله او دوست و عاشق من نیست ادعا می‌كند و دروغ می‌گوید. چون او دوست دیگری هم دارد. اگر مرا دوست دارد نباید به غیر از من نظر داشته باشد. این حرف گنجشك ماده اثر عمیقی در سلیمان گذارد و گریة شدیدی كرد و چهل روز از مردم كناره گرفت و از خدا می‌خواست كه قلب و دلش را تنها ظرف محبت خود قرار دهد و عشق و محبت دیگری در او نباشد.

منبع: اینجا

-------------------------------

گنجشك عشق عجیبی به همسر و بچه‌های خود دارد و زیاد با همسرش نزدیكی دارد شاید 100 مرتبه در ساعت، لذا عمر او كوتاه است و بیشتر گنجشك‌ها بیش از یك سال عمر نمی‌كنند!

به قلم مرتضی در شنبه سی ام مرداد 1389 و ساعت 22:58 |


چند شب پیش، داستان اون کوهنوردی رو شنیدم که با یه طناب از یه کوه، آویزون مونده بود و داشت تو سرما می‌مُرد. از خدا کمک خواست!

خدا گفت: به من اعتماد داری؟ کوهنورد گفت: معلومه که دارم! خدا گفت: پس طناب رو قطع کن. امّا کوهنورد ترسید و اون طناب رو قطع نکرد. فردا کوهنورد رو یخ‌زده در حالی که به یه طناب محکم چسبیده بود و فاصله‌اش از زمین فقط یک متر بود، پیدا کردن! به خاطر توفان، هیچی رو ندیده بود...و اون قدر به خدا اعتماد واقعی نداشت که طناب رو ببره.

حالا خدایا! فقط می‌خوام بگم که بهت اعتماد و ایمان دارم. بی هیچ طنابی اومدم تا خودت برسونیم همون سر منزلی که باید! می دونم که داری یک فرصت دیگه بهم می دی ... کمکم کن قدر بدونم ... کمکم کن بتونم خیلی ساده طناب وابستگی هام رو قطع کنم ...

رمضان تجلی وابتسما

به قلم مرتضی در یکشنبه دهم مرداد 1389 و ساعت 11:54 |


نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی نشـــاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بـــیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
 ببین در آینه ی جویبار گریه ی بید

به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
 ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟

چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد
 ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید 

ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
 که هست در پی شام سیاه صبح سپید

کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟
 شد آن زمان که دلی بود در امان امید

صفای آینه ی خواجه بین کزین دم سرد
 نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

./هوشنگ ابتهاج 

ای عاشقان من نوگلی گم کرده دارم

به قلم مرتضی در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 و ساعت 16:59 |